
بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند. راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند.
چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری.
چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را.
نیازهای انسان در حال دگرگونی است و تنها چیزی که دگرگون نمی شود عشق به اوست. زیرا عشق او باید پاسخگوی نیازهایش باشد.
برادرم تو را دوست دارم، هر که می خواهی باش ، خواه در کلیسایت نیایش کنی، خواه در معبد، و یا در مسجد. من و تو فرزندان یک آیین هستیم. زیرا دین های گوناگون، انگشتان مختلف دستی دوست داشتنی هستند. همان دستی که به سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به کمال را بالندگی جان می بخشد.
آموختن تنها سرمایه ای است که ستمکاران نمی توانند به یغما ببرند.
به روزگار شیرین رفاقت، سفره خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید. از شبنم این بهانه های کوچک است که در دل، سپیده می دمد و جان تازه می شود.
اگر شما را توان آن نیست که کار خود را به عشق درآمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید، زنهار که بهتر است دست از کار بشویید، بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی، تلاش می کنند صدقه بستانید. زیرا آنکه بی میل، خمیری در تنور نهد، نان تلخی می سازد که انسان را تنها نیمه سیر می کند، و آنکه انگور را به اکراه فشارد، شراب را عصاره ای مسموم سازد و حتی آن آوازه خوانی که به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز می کند، چون به آواز خویش عشق نورزد، تنها، گوش انسانها را بر صدای روز و نجوای شب می بندد.
شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟
پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت.
شعوری که در پهنه درون کسی فرود آمد، هرگز دو بال خود را به دیگری عاریه نمی دهد.
هر ضعیف و ناچیزی که در میان شما عذاب دیده و نابود گشته است ، نیرومندترین و ایستاده ترین چیزی است که در هستی شماست.
هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی، در قلب خویش به آن بگو: دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه های تو سر زند، فردا در قلب من شکوفا می شود. عطر دل انگیز تو، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.
به فرزندتان عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز. که وی را افکاری دیگر به سر است، تفکراتی از آن خویشتن.
بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد.
آنانی که می بخشند و در عطای خود معنایی برای درد و شکنجه نمی یابند. اینان در جستجوی هیچ نوع نشاطی نیستند و حتی به فکر نشر مناقب و فضایل خود نمی افتند. اینان آنچه را که دارند می بخشند، مانند گلها و ریحانها که بوی عطرآگین خود را در چمنزارها و جلگه ها پخش می کنند.
خدای بزرگ با دست این افراد سخن می گوید و از میان دیدگان این اشخاص به زمین لبخند می زند.
هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد، جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن غافل بوده اید.
آنگاه مردم را درست می ببینی که در بلندیهای سر به آسمان کشیده حضور داشته باشی و نیز در منزلگاههای دور.
عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگهای فاسد شده را هرس می کند.
به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند .
اگر نوازندگان و پایکوبان و بازیگران به سوی شما آمدند، از عطایای آنان بگیرید و هرگز محرومشان نسازید. زیرا آنان میوه ها و عطر ها را چون شما جمع آوری می کنند و با اینکه متاع خود را از رویاها به دست می آورند و کالای خود را از خوابها و خیالها ساخته اند، ولی به هر صورت، کالای آنان زیبنده ترین جامه برای روح شما و لذیذترین غذا برای روان شماست.
هر گاه مهر به شما اشاره کند، دنبالش بروید .حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار باشد. و وقتی بال هایش شما را در بر می گیرد اطاعت کنید. حتی اگر دشنه ای که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند. و اگر با شما سخن گفت او را باور کنید. گر چه صدایش رویاهای شما را بر آشوبد. چون باد شمال که باغ را ویران می کند.
می دانم مدتی است که نوشته هایم دیر به دیر و پریشان است.
شاید به این خاطر که بعضی از احساس ها را با هیچ کلامی نمی شود تعبیر کرد. شاید به این خاطر که می خواهم احساس قشنگی را که این روزها دارم فقط و فقط برای دل خودم نگه دارم! خسیسم؟ نه! شاید می ترسم! حتی از ستاره های آسمون و دست نسیم خودم را پنهان می کنم تا هیچ کس نداند در دلم چه می گذرد. هیچ کس بجز خدا و او!
شعر قبل از عیدم را با خودم زمزمه می کنم:
بلبلی خوشخوان دلم دارد هوا
مار و عقرب در میان خانه بس
حالا خدا حرف دلم را شنیده و بلبل خوشخوانم در کنارم نشسته است. تنها هراسم این است که یک روز بلبلم کنارم نباشد. صبحها با نوای دل انگیز بلبلم بیدار می شوم و شبها با نغمه های جادوییش به خواب می روم. غصه هایم، دلتنگی هایم، نگرانی هایم، همه با وجود او محو می شوند.
در دلم زمزمه می کنم:
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
اجر صبری است که در کلبه احزان کردم
باز هم دعا می کنم. به یاد شبهایی که آرام جانم را از خدا می خواستم.
می شکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود
دعا می کنم، دعا می کنم. در نمازم سجده شکر به جای می آورم و از خدا می خواهم که سایه سروم را هرگز از سرم دور نکند.
این روزها کمتر می توانم شعری بنویسم. کلمات در مقابل شکوه شوق من حقیرند! چگونه می توان این همه سرمستی را در بند کلام کشید؟
"خدای من تو را قسم به حرمت شکوه و غم مگیرش از من"
"کنون که بسته عمر من به گرمی وجود او مگیرش از من"
این داستان را دوستی بسیار عزیز برای من فرستاد. امیدوارم شما هم از خواندن آن لذت ببرید.

در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟
پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم.
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!
یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد. اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول.
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2. شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3.
وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه. شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه.
پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند!
نکته قابل ذکر این که این خانم علیرغم چندین مرتبه تذکر من، و حتی ارسال گزارش برای پلیس کلوب، هنوز عکس مذکور را حذف یا اصلاح نکرده اند. البته این عکس در آلبوم عکسهای ایشان موجود است که فقط برای دوستانشان قابل مشاهده است.
دوست خوبم، خانم یا آقای منتظر، آدرسی نگذاشته بودید که بشود با شما ارتباط برقرار کرد. اگر دوباره سر زدید. خوشحال می شوم که دلیلتان را بدانم. این نظر شخصی شما است که در مقابل افراد سوء استفاده گر باید سکوت کرد، یا برای آن توجیهی دارید؟
گاهی لازم است بعضی بچه ها بفهمند که وقتی سرشان را زیر برف می کنند، الزاما حرکاتشان مخفی نمی ماند، این دختر اگر امروز جلویش گرفته نشود و تلنگری نخورد، فردا به حریم زندگی من و شما نیز به راحتی تجاوز می کند. چه بسا که امروز نیز نمونه چنین دختران و زنانی را به وفور می یابیم.
قبول دارم که وظیفه تربیت کردن این دختر بچه قد کشیده که فقط از بزرگ شدن قسمت هایی خاص از آن را فهمیده، وظیفه خانواده ای بوده که از آن نام برده است. (البته اگر آنها واقعیت داشته باشند) اما وقتی آنها به فکر تربیت دختر خود نبوده اند، گاهی لازم است اجتماع چیزهایی را به او بیاموزد. و تازه این کوچکترین برخورد اجتماع با کسانی می تواند باشد که به حدود خود و آنچه که هستند قانع نیستند و می خواهند رایگان آنچه را که دوست دارند بدست بیاورند. درست مانند سارقی که پول می خواهد، اما به جای کار و تلاش، دست در کیف من و جیب شما می کند.
جامعه بیمار است و خانواده ها به جای کمک به نوجوانانشان برای گذر از این بحران، سرگرم بحران های خویشند. چه بسا آنها هم مشغول به مواردی مشابه! می دانم که با یک حرکت و گفتار من تربیت این دختر اصلاح نمی شود. اما حداقل اعتراض خودم را نشان می دهم. شاید من و شما و برخی کسانی که این مطلب را می خوانند، فردا در تربیت کودکانمان کمی بیشتر دقت کنیم.
جامعه مجازی، آئینه ای از اجتماع ما است.

همه رویاهای ما می توانند محقق شوند اگر ما شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم.
والت دیسنی

یک خبر خیلی جالب دارم!
امروز یکی از دوستان دوران دانشگاه بهم خبر داد که یک خانم محترم در سایت کلوب، عکس مرا در میان عکسهای خودش گذاشته و زیرش نوشته: سیزده بدر86////باغ شهریار///خودم
همین عکسی را که می بینید!
فقط نمی داند این بنده خدا که این عکس خیلی بزرگتر از این حرفهاست و عکس کاملش را فقط من دارم!!!
خلاصه دیدم خودم خیلی خندیدم و ذوق کرده بودم! گفتم شما هم بخندید. دیده بودم دوست دارند شبیه گوگوش و آنجلینا جولی و ... باشند. نمی دانستم من هم اینقدر طرفدار دارم!
این متن پیغامی است که من برایشان فرستادم:
سلام دوست خیلی عزیزم
نمی دانی جقدر خوشحالم که به نظرت آنقدر زیبا بوده ام که دوست داشتی خودت را شکل من به دوستانت معرفی کنی و حتی دست به تخیل زده ای که سیزده به در با پالتو توی پارک بوده ای و ...!
دوستم که بهم گفت اول شوکه شدم اما بعد کلی بهت خندیدم. خوب آرزو بر جوانان عیب نیست! فقط خواستی عکس انتخاب کنی سعی کن کمی شبیه خودت باشد که ضایع نشی!!!
این هم آدرس وبلاگ من که احتمالا عکس را از آن دزدیدی یا شاید 360. خوشحال می شوم سر بزنی دوست کوچولو.
http://www.gharoun.blogfa.com
جالب بود. نه؟ این خانم کوچولو ۶ سال هم از من کوچکتر است تازه عکس همین پاییز مرا به جای پارسال خودش جا زده! یعنی ۲۶ سالگی مرا به جای ۱۹ سالگی خودش! خوب موندما!!! ![]()
این هم آدرس ایشان:
http://www.cloob.com/profile/album/photoall/username/6086/wrapper/true
این هم مشخصاتشان!!!
| نام |
دلارام هانی |
| کلوب آی دی |
6086 |
| درباره من |
خوش اخلاق.مهربان.دوست داشتنی.اجتماعی.. دوست دارم به همه کسانی که به کمکم نیاز دارند در حد توان یاری کنم واگر کاری از دستم بر نمی اید محبت را از کسی دریغ نکنم.از ادم های دروغگوو چاپلوس وکلک باز متنفرم |
| پيام ضروري |
عکس موردنظر متعلق به من است.لطفا سوال بیجا نپرسید *************************************** vaghti cloobo baz mikonam divane misham 1000nafar pm midan.agaram javab nadam fosh midan lotfan sathe khodetoono khoonevadatoono bedoonin va baad ba kasi chat konin ke dar hadde khedmatkare khoonash bashin laaghal.badbakhti ine hame mikhan pishnahade ezdevaj bedan ya fekraye palid daran.vaghti yechi beheshoon migi eddea mikonan mohemtarin adame roo zamin va maleke sherkato kharkhoonean.bishtare kesayi ke mian cloob chat konan khodayish bi masraf tarino bi fayede tarin mojoodate rooye zaminjan ke be hich dardi nemikhoran. mano bebakhshin intori goftam |
| وضعیت |
زن21 ساله مجرد |
| تولد |
30/مهر/1366 |
| سن کلوبی |
1 سال و 11 ماه و 16 روز
* خوب حق دارند ندانند که این پارک نوی خیابان ونک است!!! |
دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.
(الهام قارون)

-----------------------------------
می دانم که موضوع این شعر یک شباهت هایی به ترانه "چی بگم" خانم مرضیه دارد. خودم بعد از دو، سه بار خواندنش متوجه شدم. خواستم تغییرش بدهم. اما آنقدر حرف دلم بود که دلم نیامد. ببخشید و این را به حساب حرف دلم بگذارید نه یک اثر ادبی.

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من می روم الله معک
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
بگشا پسته خندان و شکر ریزی کن
خلق را از دهن خویش میانداز به شک
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چون بر حافظ خویشش نگذاری باری
ای رقیب از بر او یک دو قدم دور ترک

پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی.
مهاتما گاندی